عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

اولین کلمه ترکیبی دختر زرنگم...

    قَت بله سارینا جونم، درست می بینی، بعد از تقریبا ١٠ ماه، بعد از کلی آموزش های بابا و  بابا جونی ، خانوم خانومای ما یه چند روزیه که ازش کلمه قَت شنیده می شه. ما که معنیش رو نمی دونیم ولی بعد از کلی تحقیق متوجه شده ایم که دختر خیلی زرنگ مون، آقون رو با اَتت ترکیب کرده و تبدیل شده به قَت. آقون + اَتت=قَت خلاصه اینکه عمه راضیه که دبیر ادبیات هست  باید مواظب باشه که تا چند ماهه دیگه جلوی دخترم کم نیاره...     الهی فدای دخترم بشم که از الان ادبیاتش بیسته!!!        ...
25 اسفند 1390

کلمات عسلم در اواخر 10 ماهگی

دخترم، تقریبا توی ٢ هفته آخر ١٠ ماهگی ات کلا ماما و بابا گفتن رو فراموش کرده ای و همه کلماتت داخلش ت( به همراه آب دهنت) داره.  و ایامی که داری با خودت در حین بازی کردن حرف می زنی یا تلفن حرف می زنی، وقتی از دور دقت می کنم تمام حرف ها و کلماتت از ت تشکیل شده و بعد از چند دقیقه اگه نگاهت کنیم تمام دور دهنت و یقه ات از آب دهنت خیس شده.. وقتی می خواهی کسی رو صدا کنی : اَتتتت وقتی از  دست کسی ناراحت می شی و یا کلا کاری خلاف میل خانوم انجام می شه با فشار و شدت می گی: اَتتتت وقتی در حال بازی یا الو کردن حرف می زنی: اَتتتت  دَتتتت و حتی روزهای آخر ١٠ ماهگی ات...
25 اسفند 1390

یافتن راه های فرار...

عزیز دلم، از توی ١٠ ماهگی ات ما کم کم جلوی وسایل خطرناک پشتی گذاشتیم که خانوم دست به اونها نزنه ولی بعد از گذشت تقریبا یک ماه کاملا راه های فرار رو یاد گرفته ای و با یک نقشه کاملا ماهرانه خودت رو به اونها می رسونی... میز تلویزیون از مواردی بود که به خاطر ساعت رویش، جلویش پشتی گذاشته بودیم ولی الان کاملا خانوم راهش رو یاد گرفته و خیلی با دقت میز تلویزیون رو دور می زنه و از پشت میز تلویزیون خودش رو به ساعت می رسونه : آئینه شمعدان رو هم  از طریق ٢ تا پشتی ایستاده از دیدت پنهان کرده بودیم ولی این کار ما هم بیهوده بوده و خانوم خانوما از بین ٢ تا پشتی دستش رو دراز می کنه تا با آویزهای شمعدان ها دست بزنه و یا  از کنا...
24 اسفند 1390

اولین باری که تو خواب حرف زدی....

الهی مامانی فدات بشه.... الهی قربونت بشم... چند شب پیش کاری کردی که این قدر قربون صدقه ات رفتم که نگو... آره عزیزم، صبح ١٤ اسفند تقریبا بعد از اذان صبح، وقتی که نماز خوندم و داشتم می خوابیدم، دیدم خانوم خانومای خودم داره تو خواب حرف می زنه. اولین بار بود.. واین کارت هم جزو کارهای اولین ات ثبت شد... البته اولش فکر کردم که بیدار شده ای ولی از نزدیک که دیدمت خواب بودی و با صدای بلند کلی اَتتتت و دَتتت گفتی، تا اومدم که ازت فیلم بگیرم، حرف زدن خانوم تموم شد... الهی فدای حرف زدنت بشم ، به ویژه توی خواب... توی اون لحظه می خواستم یه بوس محکم ازت بگیرم ولی دلم نیومد، چون توی خواب عمیقی بودی... ...
18 اسفند 1390

و نمایان شدن دندون هفتم ...

بله عزیز دلم، به شدت افتادی توی خط دندون درآوردن ، تو تاریخ ١٠ اسفند وقتی داشتم باهات بازی می کردم، مروارید هفتمت رو دیدم...در واقع سومین دندون روی فک پایین ات هست. مبارکت باشه... اتفاقا اون روز به طور اتفاقی خونه عزیز اقدس بودیم و  آش دندونی درست کرده بود!!! سارینای عزیزم، یه مدتی خوبی و غذا خوردنت خوبه، و تا دوباره موقع دندون می شه بی حالی و تب میاد سراغت و کلی ضعیف ات می کنه. الهی بمیرم که به جز دندون اولت که خیلی راحت درآوردی بقیه دندون هات خیلی اذیتت کردن و کلی ضعیف شدی... بعد از این دندونت همچنان آب ریزش بینی ات با وجود دادن آنتی بیوتیک قطع نشده و حتی سرفه هات هم بیشتر شده و مجبور شدم...
18 اسفند 1390

عکس های سارینا در باغ سبز...

دخترم، ناز مامانی، تو هفته اول 10 ماهگی ات من، سارینا، عمو حمید، عارف، الهام، خاله زهرا، عمه راضیه و دوربین عمو حمید با هم به باغ سبز که محل کار زندایی میترا هست رفتیم... خییلی فضای قشنگی بود و زندایی میترا به ما خبر داده بود که گلدان های جدید اومده و باغ خیلی قشنگ شده و آماده شده برای عکس گرفتن از سارینا خانوم...  عزیز دلم، این همه آدمی که اول اسم هاشون رو بردم، همراهت به باغ سبز اومده بودن برای خنداندن خانوم، چون جدیدا خنداندنت تو عکس ها کمی سخت شده و فقط میخوایی دوربین رو بگیری. از زندایی میترا هم خیلی خیلی ممنونیم که خیلی به ما لطف داره...   عمو حمید خیلی زحمت کشید و کلی عکس ازت گرفت که یه چن...
16 اسفند 1390

تشکر از فائزه جون...

عزیز دلم، ایشالاه وقتی بزرگ شدی و خودت داری وبلاگت رو می خونی متوجه خواهی شد که بیشترین اسمی که از افراد فامیل توی وبلاگت اومده مربوط می شه به دختر عمه ات فائزه خانوم... فائزه جون به شدت مطالب وبلاگت رو دنبال می کنه و در قسمت نظرات هم همیشه اسمش هست، علاوه بر این هر سری تهران هم که می ریم، خانواده عمه فرزانه شان از زحمت های ما بی بهره نیستن... من و بابایی و سارینا جون خیلی ازش ممنونیم و امیدواریم که تا وقتی وبلاگ سارینا جونم برقراره ما رو تنها نگذاره و به ما سر بزنه و با نظرات خوشگلش ما رو خوشحال کنه... یه تشکر دیگه ای هم به فائزه جون بدهکاریم اون هم به خاطر کلی عکس قشنگی که از دخترم گرفته و واقعا...
16 اسفند 1390

هفته اول و دوم 10 ماهگی...

سارینا جون الهی فدای بابابابا و ماماماما گفتنت بشم که زیاد طول نکشید و فعلا از وقتی که از تهران اومدیم، کلا بابا و ماما گفتنت رو فراموش کرده ای و توی خط دَدَدَدَ... و دَتتتت و اَتتتتت کردن هستی و بعضی مواقع با صدای بلند شروع به آواز خوندن که همون اَاَاَاَ... کردنت  هست می کنی و به محض پخش شدن صدای آواز خانوم، صدای قربون صدقه مامان جونی و باباجونی از پاسیو میاد و متوجه می شیم که صدای خانوم به قدری بلند بوده که از پاسیو شنیده شده... بعضی مواقع بابا و ماما هم می گی ولی خیلی کم. ولی من و بابایی همچنان امیدوار منتظر می مانیم که ماما و بابا گفتن رو کاملا یاد بگیری...   وقتی از دست کسی عصبانی ...
16 اسفند 1390

تشکر از عمو حمید...

سارینا جون، می خوام یه تشکر حسابی از عمو حمید از همین جا از طرف خودم و خودت  بکنم که واقعا حوصله به خرج می ده و با دوربینش کلی عکس ازت می گیره. هر موقع که عکس های دوربین اش رو نگاه می کنی، ٩٩ درصد عکس ها مربوط به عسلم می شه... از خواب، بیداری، گریه، خنده و کلا از همه حالت هایت عکس داره. هر وقت که خونه آقاجون شون می ریم  چند تا عکس ازت می گیره. من و سارینا جون از عمو حمید خیلی خیلی ممنونیم، ایشالاه داماد بشی و عروسی ات بتونیم جبران کنیم. این جا چند تا عکس که عمو حمید ازت گرفته رو می گذارم، ولی خیلی بیشتر از این هاست ... تو عکس بالایی، سارینا جونم داره با دهان و دست و پاهاش ماکارونی میل می ک...
14 اسفند 1390